سوگند ميخورم به اين لحظه زيبا و پر از عشق
كه تمام فكر و زندگی ام تو باشی
نام تو باشد و عشق تو باشد عزيزم
آمدی در قلبم چه زيبا هم آمدی ،
آمدی و مرا ديوانه و عاشق خودت كردی
پس :
سوگند ميخورم كه با تو بمانم ، بمانم و عاشق هم بمانم ،
نه مجنون باشم و نه فرهاد
تنها خود خودم باشم ...
سوگند ميخورم كه اينك كه عاشق شدم
با آرامش با تو باشم
بدون هيچ دغدغه و يا دلهره و يا ترسی از عشق ..!
سوگند ميخورم كه تنها نام مقدس تو را بر زبان بياورم ..!
به اين نام زيبايت قسم كه در اين سفر دشوار
دستانت را رها نكنم و تو را هر چه
زودتر به سرزمين عشاق برسانم
به آن قبله گاهی كه روبروی آن نشسته ای و از خدای خويش
آرزوی مرا داری قسم ،
كه به خاطر تو تمام سختی ها و مشكلات را تحمل كنم
و به خاطر تو سالها انتظار
بكشم تا روزی به تو برسم و تو را در آغوش بگيرم .
به آن اشكهای مقدست قسم ،
به آن اشكهايی كه روی گونه های نازنينت سرازير
شده است قسم كه هيچگاه حرفی نزنم كه قلبت شكسته شود
و كاری نكنم كه دلت به درد بيايد و چشمانت خيس شود ..!
عزيزم اينك دستانت را به من بده و بگذار دستانت را محكم
و با تمام وجودم بفشارم و سوگند خويش را برايت ياد

نوشته شده توسط pariya در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ساعت 14:24 |
لینک ثابت |